دل در اندوه تپیدن بستریست
و ......
پاییز۸۸
میخواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش میدارم
نمیخواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم
نمیخواهم بدانم دوستم میدارد یا نه
میخواهم بروم با آنکه دوستش میدارم.
((برتولت برشت))
دل من شيشه و افسون نگاهت همه سنگ
مينشيند غم تو بر دل خنياگر چنگ
بي تو از ياد خدا رفتم و بربادم داد
رنگ در رنگ، نگاهت به هزاران نيرنگ
هستيام در عطش عشق تو خاكستر شد
شوق ديدار تو و حسرت اين خستهي لنگ
من هنوز از نفس ياد تو جان ميگيرم
شيوه چشم تو راهي نرود جز ره جنگ
گفتي از فاصله و بغض ورم كردهي عشق
نهراسيدهام هرگز ز هزاران فرسنگ
هيچ كس جز من و پاييز نخواهد فهميد
سحر چشمان تو را با نگهي رنگارنگ
تا ابد ياد تو بر ساحل دل ميكوبد
اين منم ساحل و اندوه غمت تختهي سنگ
در گذرگاه شب و خلوت تنهايي خود
مينويسم غزلي تلخ براي دل تنگ
م.معمارطلوعی- پاییز۷۷
از كوچه صداي پاي پاييز آمد
هنگام غزل هاي شباويز آمد
درحافظهي خفتهي اين ثانيهها
دل شورهي حسرتي غمانگيز آمد
م.معمارطلوعی -پاییز۸۸
باران
اندوه آينههاي چروكيده را
گريست
و ميراثخواران عادت
در جامههاي دروغين اصالت
سهمشان را
تاراج كردند
تخفيفهاي بياعتبار
مكارگي را
به سوداگران عشق
آموختند
و دستهاي پوسيده
يگانگي را
آلودند
مدعيان ديروز
امروز را
از آن خود كردند
و آسمان
اندوه خود را گريست.
باران....
مینامعمارطلوعی-پاییز۸۸