تبليغاتX
پایاب
ادبی - فرهنگی- واگویه های درونی

دل من شيشه و افسون نگاهت همه سنگ

مي‌نشيند غم تو بر دل خنياگر  چنگ

بي تو از ياد خدا رفتم و بربادم داد

رنگ در رنگ، نگاهت به هزاران نيرنگ

هستي‌ام در عطش عشق تو خاكستر شد

شوق ديدار تو و حسرت اين خسته‌ي لنگ

من هنوز از نفس ياد تو جان مي‌گيرم

شيوه‌ چشم تو راهي نرود جز ره  جنگ

گفتي از فاصله و بغض ورم كرده‌ي عشق

نهراسيده‌ام هرگز ز هزاران فرسنگ

هيچ كس جز من و پاييز نخواهد فهميد

سحر چشمان تو را با نگهي رنگارنگ

تا ابد ياد تو بر ساحل دل مي‌كوبد

اين منم ساحل و اندوه غمت تخته‌ي سنگ

در گذرگاه شب و خلوت تنهايي خود

مي‌نويسم غزلي تلخ براي دل تنگ

                                    م.معمارطلوعی- پاییز۷۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

از كوچه صداي پاي پاييز آمد

هنگام غزل هاي شباويز آمد

درحافظه‌ي خفته‌ي اين ثانيه‌ها

دل شوره‌ي حسرتي غم‌انگيز آمد

                                         م.معمارطلوعی -پاییز۸۸

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

باران

اندوه آينه‌هاي چروكيده را

گريست

و ميراث‌خواران عادت

در جامه‌هاي دروغين اصالت

سهمشان را

تاراج كردند

تخفيف‌هاي بي‌اعتبار

مكارگي را

به سوداگران عشق

آموختند

و دست‌هاي پوسيده

يگانگي را

آلودند

مدعيان ديروز

امروز را

از آن خود كردند

و آسمان

 اندوه خود را گريست.

باران....

مینامعمارطلوعی-پاییز۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

تقديم به ع- م  و دردهايش كه هر پاييز در من جوانه مي‌زند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

در مقابل چشمانم

چونان عروسكي مبهوت

خيره از حقيقتي موحش

فرو ‌ريخت

و جنگل کهربایی چشمانش

آتش گرفت!

تقويم دلمردگي روزها

و سرداب متروك تنهاييش را

كورسوي بارقه‌اي مهربان

ورق نزد

و خاموش شد !

به شكوه درخت

در بيداد هر صاعقه‌اي

تاب آورد

و سايه مهربانيش را

دريغ نكرد!

تنها سكوت بود

بر سترگي لب‌هاي دوخته

و عشق آشتي‌يافته

در معاشرت صبوري چشمانش

با حسرتي دردمند !

و باورهايش

پاك و روشن

به زلالي چشمه‌اي دلخواسته !

و زانو زده

بر آستان بي تخفيف حيات!

افسوس

در مقابل چشمانم

تمام شد

و در باران رفت

آنسان كه مي خواست

و برايش زيست.

         م.معمارطلوعی - پاییز۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388   توسط مينامعمارطلوعي | 

داستان كوتاه "متشكرم"

اثر آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا" پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.

به او گفتم: بنشينيد"يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا"! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رو دربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟ چهل روبل.
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد..

دو ماه و پنج روز. دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب "كوليا" نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. سه تعطيلي ... "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش در نمي‌‌‌آمد. سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. "كوليا" چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب "وانيا" بوديد فقط "وانيا" و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد. دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟چشم چپ "يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما "كوليا " از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي "وانيا " فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد ...

"يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.

امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام.

- خيلي خوب شما، شايد …

از چهل ويك بيست وهفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم.

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بيشتر.

ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي..

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت.

به آهستگي گفت: متشكّرم!

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

به خاطر پول.

يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود به او پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگــــو بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388   توسط مينامعمارطلوعي |